تبليغاتX
*·.¸*·.¸`*·.¸ ستاره ¸.·*´¸.·*¸.·*
`*·.¸`*·.¸`*·.¸SETAREH¸.·*´¸.·*´¸.·*´

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

♠♠♠

♠♠♠♠♠

♠♠♠♠♠♠♠

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

♠♠♠♠♠♠♠

♠♠♠♠♠

♠♠♠

درد عشـــقي كشيده ام كــه مپرس
زهر هـــجري چشيده ام كـــه مپرس

گشتـــه ام در جهـــــــان و آخـــر كــار
دلبــــــــري بـــرگـزيده ام كــــه مپرس

من بـه گــوش خود از دهـــنش دوش
ســـــــخناني شنــيده ام كه مپرس


سـوي من لب چه ميگزي كــه مگوي
لب لعــــــــلي گزيده ام كــــه مپرس

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ | 

 

دوشنبه اول مهر

امروز روز اولي است که من دانشجو شده ام. شماره ي کلاس را از روي برد پيدا کردم. توي کلاس هيچ کس نبود، فقط يک پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «کلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت: بله، اما تشکيل نمي شه! و دوباره در مقابل تعجبم گفت که يکي دو هفته ي اول که کلاس ها تشکيل نمي شود و خنديد.
با اينکه از خنديدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد، چون پرسيد که ترم يکي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز کند و بيايد خواستگاري! اما شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه

امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بوديد؟" يکي از پسرهاي کلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاري کند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه

 امروز صبح قبل از اينکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کيک و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد که دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري کند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي کرد، من قبول نمي کردم . آخر شرط اول من براي ازدواج اين است که تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

جمعه

امروز من در خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را که برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و کارش پرسيدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمي شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد در روز شنبه

امروز سرم درد مي کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه که به مغازه اش بروم مي گويم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتکليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم گير نباشد!

سه شنبه

امروز دوباره همان پسره زنگ زد ! گفت که حالا نبايد به فکر ازدواج باشم. گفت که مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي که او نخواهد ازدواج کند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم مي‌کرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه

امروز يکي از پسرهاي سال بالايي که ديرش شده بود به من تنه زد و بعد هم عذرخواهي کرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري کند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم! اما من قبول نمي‌کنم. شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسي تنه نزند!

جمعه

امروز تمام مدت خوابيده بودم. حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه

امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کيک و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش که تو هم رفت فهميدم که غيرتي است. حالا مطمئنم که او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم غيرتي نباشد، چون اين کارها قديمي شده!

پنچ شنبه

امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمي کنم. چون شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم هي مرا امتحان نکند!

دوشنبه

امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش کرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم کردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي کنم. شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم وفادار باشد!

شنبه

امروز يک پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يکشنبه

امروز همان پسري که روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم که دير يا زود از من خواستگاري مي کند. کمي که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري کنم و اجازه بگيرم که کمي با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من براي ازدواج اين است که شوهرم چشم پاک باشد!

ترم آخر

امروز هيچ کس از من خواستگاري نکرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور ميشم زن اکبرآقا مکانيک بشم !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ | 

 


اي جماعت، چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و کمالاتتون !

گردنتون پيش کسي خم نشه
از سَر بنده سايه تون کم نشه

راز و نياز و بندگي تون، دُرست
حساب کتاب زندگي تون، درست

بنده مي شم غلام دربست تون
پيش کسي دراز نشه دست تون

از لبتون خنده فراري نشه
خدا نکرده، اشکي جاري نشه

باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسيني ش، نمي دونم چرا
بيني و بيني اش، نمي دونم چرا

خلافامون، از سر اختلاف نيست
خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نيست

فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي دن مثل قديما، دوستا

شاپرک ها، به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشنا گز شدن

تنگ غروب که شهر، پر شد از « رپ »
ما مونديم و يه کوچه علي چپ

خورشيده مي نشست که ما پا شديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم

رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه که در اومد، به بيابون زديم

آخ که بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره

شب تو بيابون خدا بساط کن
اون جا بشين با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز يه مشت گِل نيست
دلي که توش غصه نباشه، دل نيست

اين در و اون در زَدَناش، قشنگه
به سيم آخر زدناش، قشنگه

دلم گرفته بود و خيلي غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبي، به يه کوه تکيه کردم
نشستم و تا صبح، گريه کردم

سِجل و مدرک نمي خواد که گريه
دستک و دنبک نمي خواد که گريه

ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور داداش، خدا کريمه

شعرم اگه سُست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بِش حَرَج نيست
شعر شکسته ـ بسته، بش حرج نيست

جيک جيک مستونم که بود، برادر
فکر زمستونم نبود، برادر

تا که ميفته دندونهاي شيري
روي سرت مي شينه برف پيري

کميسيون مرگ مي شه تشکيل
دِرو مي شن بزرگتراي فاميل

از جمع بچه ها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت

يه دفعه، همکلاسيها پير مي شن
همبازيها، پير و زمين گير مي شن

الک و دولک، الا کلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه مي شه

لي لي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشک تو کوچه ها، دريغا

رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا به مسجد محله

« بي حرمتي » با « معرفت » درافتاد
يه باره نسل لوطي ها ور افتاد

توي تنور خونه ها، کلوچه
بوي پياز داغي بود تو کوچه !

چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب باز هم از پُشت بوم
ما مونديم و يه قصه نا تموم

بازم همون دوره بي سَواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي

قربون اون « مخلصتم ، فداتم »
قربون اون « من خاک زير پاتم »

قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حُسن يوسف تو باغچه

قربون مردمي که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره ي سر دماغي
قربون اون تصنيف کوچه باغي

قربون دوره اي که خوش بيني بود
تار سبيلها، چک تضميني بود

مرداي ناب و اهل دل، نداره
شهري که بوي کاهگل نداره

بوي خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقيا و ياس و پيچک

بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوي خيار تازه، توي ايوون
تو سفره اي پر از پنير و ريحون

بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوي خوش کتاب و دفتر کاهي
تو امتحان کتبي و شفاهي

قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!

آي جماعت، چطوره احوالتون؟
چي مونده از صفاي پارسالتون؟

نگين فلاني از لطيفه خسته است
خدا گواهه من دلم شکسته است

با خنده شماس که جون مي گيرم
براي تک تک شماها من مي ميرم

حتي اگه فقير و بي پول باشيد
دلم مي خواد که شاد و شنگول باشيد

خونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نيست؟
چي شده؟ خنده تون چرا قشنگ نيست؟

حرفهاي گريه دار نمي پسندين؟
مي خواين يه جوک بگم، کمي بخندين؟

خوشا به حال اون که تو محله ش
هواي عاشقي زده به کلّه ش

کسي که قلبش اتصالي داره
مي دونه عاشقي چه حالي داره

با اين که سخته، باز دلنشينه
تپش، تپش، واي از تپش، همينه

ردّ و بدل که شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه، آه اول

دل ميگه هر چي بش بگي ، فوتينا
خواب و خوراک و زندگي، فوتينا

عاشق شدن شيدايي داره والا
خاطر خواهي رسوايي داره والا

وقتي طرف تو کوچه پيدا مي شه
توي دلت يك باره غوغا مي شه

آرزوهات خيلي دورَن انگاري
توي دلت، رخت مي شورن انگاري

صداي قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت مي شنوه و مي خنده

دين و مَرام و اعتقادت مي ره
اون که مي خواستي بگي، يادت مي ره

مي خواي بگي: فدات بشم الهي
مي گي که: خيلي مونده تا سه راهي؟

مي خواي بگي: عاشقتم عزيزم
مي گي که: من عا عا عا عا، چي چيزم!

مي خواي بگي: بيام به خواستگاري؟
مي گي: هواي خوبي داره ساري

کوزه ي ضربه ديده، بي تَرَک نيست
حال طرف هم از تو كه بهترک نيست

مي خواد بگه: برات مي ميرم اصغر!
مي گه: تمنا مي کنم برادر!

اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه، كه مثل آبِ زير کاهه

بين شماها عشقو مي شه فهميد
از تو نگاها، عشقو مي شه فهميد

عشق، اخوي، آتيش زير ديگه
نگاه آدم که دروغ نمي گه

نگاه مي گه: عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدي، بفرما

حضور حضرت منيژه خاتون
چطوره حال بچه گربه هاتون؟

براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بوده ام دعاگو

زبس که رفته عشقتون، تو قلبم
نوشته ام اسمتونو روي قلبم

خدا گواهه تا شما نيايين
از تو گلوم، غذا نمي ره پايين

شَبا همه ش ياد شما مي کنم
مي رم به آسمون نيگا مي کنم

شما رو مثل ماه مي کِشَم هي
شبا هميشه آه مي کشم هي

کسي خبر نداره از قضايا
نه جي جي و نه مامي و نه پاپا

به جاي ماريا کَري و گوگوش
نوار گريه مي کنم حالا گوش

قشنگترين پيرهن تو تنت کن
تاج سَر سروري تو سرت کن

چشما تو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من ...

دلم مي خواد که از سر محبّت
به عشق من بدين جواب مثبت

بگين بله و گرنه دلگير مي شم
تو زندگي دچار تأخير مي شم

اگر جواب نه بياد تو نامه ات
خلاصه قهر، قهر تا قيامت!

فداي اون که نه نمي گه مي شم
عاشق يک دختر ديگه مي شم

تو بي لياقتي اگه بازم بگي نه
اِندِ حماقتي اگه بگي بازم نه

ببين تو آينه، آخه اين چه ريخته؟
مثل تو صد تا توي کوچه ريخته!

تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا ...
حرف زياد نزن، برو ببينم بابا ...

بشين عزيز، پرت و پلا نگو مَرد!
اين مدلي، نمي شه عاشقي کرد

تو هر دلي، تنها يه عشق موندگاره
آدم که بيشتر از يه دل نداره

درسته، ديگه توي شهر ما، نيست
دلي که مثل کاروانسرا نيست

بازم همون دلاي بچگي مون
دلاي با صفاي بچگي مون

يه چيز مي گم، ايشالا دلخور نشين
قربونِ اون دلاي تک سر نشين!

اين روزا عُمر عاشقي دو روزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه

بلا به دور از اين دلاي عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روي ميز من، يه پوشه
که اسم عشق هاي بنده، توشه

زري، پري، سکينه، زهره، سارا
وجيهه و ريحانه و مليحه و ثريا

نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين

چهارده فرشته و سه اختر
دو ليلي و سه اشرف و دو آذر

سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوه اي و پر کلاغي ...

هزار تا خانومند توي اين ليست
با عده اي که اسم شون يادم نيست!

گذشت دوره اي که حرف ما يکي بود
خدا و عشق آدما، يکي بود

نامه ي مجنون به حضور ليلي
مي رسه اينترنتي و ايميلي!

شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارک دولت آباد

زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله که هس، نيازي به کمند نيست

تو کوچه، غوغا مي کنند و دعوا
چهار تا يوسف، سر يکي زليخا!

نگاه عاشقانه، بي فروغه
اگه مي گن عاشقتم دروغه

تو کوچه هاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکي، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکيه کردن
کنار جوي آب، گريه کردن !؟

دلاي بي افاده، يادش به خير
دختر کاي ساده، يادش به خير

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ مي گم، بزن تو گوشم

تو قلب هيشکي، عشق بي ريا نيست
حُجب و حيا تو چشم آدما نيست

کُشته ي دلبرند و ارتباطش
فقط براي برخي از نقاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخور اگر که مردي
که ديگه گِردِ عاشقي نگردي

ما توي صحبت رُک و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش

حالِ کذايي به شما ارزوني
عشق ريايي به شما ارزوني

زدم تو خالتون دوباره، آخ جان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!

اينا که من مي گم همه ش شعاره
عشق و محبّت، شاخ و دم نداره

مُهم، فقط نحوه ي ارتباطه
اينه که اين قَدَر سرش بساطه

ناز و ادا، هميشه بوده جونم!
حُجب و حيا، هميشه بوده جونم!

آدمو تو فکر و خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعده ي اين که: من زن تو مي شم
وصله ي چاک پيرهن تو مي شم

حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري

هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خُب، به قول شاعر

با اون همه قد و بالا تو قُربون
با اون همه قول و قرار و پيمون

که با من غمزه داشتي، رفتي
تو کوچه تون باز منو کاشتي، رفتي!

چقدر شده دنيا بي حساب و کتاب
نامه ي لاکتابمون هنوز بي جواب

چقدر قول و وعده ي بي سرانجام
چقدر توي کوچه ها، عرض اندام

چقدر حرفاي عاشقانه
چقدر آه و ناله ي شبانه

چقدر گريه هاي توي پستو
چقدر وصف خطّ و خال و ابرو

چقدر دزدکي سرک کشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!

چقدر خوابهاي خوب و شيرين
چقدر، بعد خواب، ناله و نفرين!

خلاصه، عشق و عاشقي همين هاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست

اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون که عاشق شدي!

شهر بدون مرد، يه شهر درده
قربون شکل ماه هرچي مرده

قربون اون مرداي دل شکسته
قربون اون دستاي پينه بسته

مرداي ده، مرداي کاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم

مرداي پشت کوه، مثل خورشيد
تو دلشون هزار تا جام جمشيد

مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و کم نظير و کمياب

کيسه چپق ها به پر شال شون
لشکر بچه ها به دنبال شون

بيل و کلنگ شون هميشه براق
قليون شون به راه، دماغ شون چاق

صبح سحر پا مي شن از رختخواب
يک سره رو پان، تا غروب آفتاب

چار تاي رستمند به قد و قامت
هيکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غير گرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دُعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بي ريا

مرداي ناز دار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن

مرداي اخم و طعنه ي بي دليل
مرداي سر شکسته ي زن ذليل

مرداي دکتراي حلّ جدول
مرداي نق نقوي لوس تنبل

لعنت و نفرين مي کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده

مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافه کاري!

انگار آتيش گرفته ترمه هاشون
هميشه تو همه سگرمه هاشون

به زير دست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره هم، چاپلوسي

براي جستن از مظان شکها
ور ميرن به دايرة المعارف کلکها

بچه به دنيا ميارن با نُذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور

پيش هم از عاطفه دم مي زنن
پشت سر امّا واسه هم مي زنن

اين جا مهم فقط مقام و پسته
مرداي شهري کارشون درسته

مشدي حسن چاي و سماورت کو
سيني با قالي و گلپرت کو؟

اي به فداي ريخت و شکل و تيپت
بوي چپق نمي‌ده عِطر پيپت

مشدي حسن قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت

اون که دهاتي و نجيبه مشدي
ميون شهريا غريبه مشدي

قديم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربيت بود
آدم‌کُشي يه جور معصيت بود

معني نداره توي عصر «سي دي»
بزرگ و کوچيکي و ريش سفيدي

تقي به فکر رونق نقي نيست
کسي به فکر نفع مابقي نيست

مقاله‌ها پشت هم اندازيه
جناج و باند و حزب و خط بازيه

بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقيم يادمون رفت

ارزش‌مون به طول و عرض ميزه
چقدر ميز و صندلي عزيزه

تموم فکر و ذکرمون همينه
که هيشکي پشت ميزمون نشينه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
ميز رياست سر زانوشون بود

بيا بشين که ميز اگه وفا داشت
وفا به صاحباي قبل از ما داشت

قديم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلي به صاحبش بود

فقيه اگه بالاي منبر مي‌نشست
جَوون سه چار پله پايين‌تر مي‌شِست

معني شأن و رتبه يادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود

روي لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون ميز هم عزيزن
رفوزه‌ها هميشه پشت ميزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ايدز پيش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي

جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه «خاطرم حزين» بود

دعا کنين که حالمون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه


شعر از

ابوالفضل زرويي نصرآبادي

 

ولی اگه یه نفر رو عشقش پابرجا مونده باشه چی ؟

اگه اون یه نفر هنوزم دوسم داشته باشه چی ؟

اگه اون به نفر هنوزم شبا بیاد من بخوابه چی ؟

کی میتونه از دل بیقرارش با خبر باشه ؟

کی میتونه بفهمه درد عاشق کشی چیه ؟

کی میتونه بفهمه عاشق کیه ، عاشقی چیه ، اصلن عشق چیه ؟

کی متونه ؟

آره هیشکی نمیتونه اینو بفهمه

هیشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

نــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــی تــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ | 
 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره

 

بی بهونه می باره

 

به کسی توجه نميکنه

 

از کسی خجالت نميکشه

 

می باره و می باره و می باره

 

اينقدر می باره تا آبی بشه

 

کاش

 

کاش می شد مثل آسمون بود

 

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

 

بالاخره آفتابی بشی

 

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

 

انگار نه انگار که غمی بوده

 

همه چيز فراموشت بشه... !کاش می شد.

الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.

الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.

الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.                                                              

الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ | 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشيزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ | 
 
`*·.¸ صفحه نخست ¸.·*´
`*·.¸ ایمیل ، آی دی ¸.·*´
*·.¸`*·.¸ آرشیو ¸.·*´¸.·*
*·.¸`*·.¸ لوگو ¸.·*´¸.·*

`*·.¸ لینکهای خودم ¸.·*´
ایران ما (اتحاد ملی ، انسجام اسلامی)
`*·.¸`*·.¸ سهی¸.·*´¸.·*´
`*·.¸ آرشیو لینکها ¸.·*´
*·.¸ گذشته ها ¸.·*´
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
*·.¸`*·.¸ دوستان گلم ¸.·*´¸.·*
سفـــــــــینه 128
حرفایـــــه یه عاشـق تنـــــــها
بیا گل آرزوهام که بی تو تنهای تنهام
عــــــــــــشـــــــــــــق
بـــــــــــــاران عشــــــــــــــق
کـــــــــــــد جاوا اســـــــکریپت
دل نوشــــــته های کــــــاغذی
خاطـــــــــــرات یـــــاســـــــــــی
عکس و کارت پستال درخواستی
بزرگترین ژورنال لباس عروس و لباس مجلسـی
LOST**LOVE
ساغــــــــر هســــــــتی
مهســـــــــا خـــــــــانم
عاشــــــــق تنـــــــــها
اس ام اس و جـــــــــوک
پاتـــــــــــوق عاشـــــــــقا
ساعت ورزشـــــی برای وبـــــلاگ
پسرک تنها
حاج موحی
باران
دهکده رپ
دل نوشته های یه عاشق
آخرین برگ پایــــــــیز ...
ســـهـــیـــــــلا خـــــانــــــــم
شـــــادی
همه چیز
اخبار رایانه*دانلود*IT
هــــــواداران محمــــــدرضا گــــلزار
مــهـــــــــرداد
ای رهـــــــگذر...
خســــته دل شــکســــــته
شیــــــــــــدا
ساغـــــــــــــر
ســــــــلطان قلــــــــبم تو هســـــتی
بومیکس
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
آسمان شب
ذکر
در کوی عشق
نهایت آرزوها
مریم و رضا
الافی
نیـــــــــــــــــــــشخـــــــــــــند
`*·.¸secret-wings¸.·*
۩۞۩ ترفندهای ریجستری ۩۞۩
داستان های سفید
اس ام اس (پیامک) زیبا
شهرک موزیک
**عاشقی از قبرستان**
سیمین (امید)
عاشقی از جهنم
نگار(هرگز نمیشه فراموشت کرد)
ღ㋡عشق بازی ما جوونا㋡ღ
 

 RSS

`*·.¸ مدیریت سایت ¸.·*´
مهندس علیرضا شیرازی

دایرکتور

`*·.¸ ستاره خانم ¸.·*´

**** ستاره **** **************************** ساعت ستاره شناسی **************************** ****************************

FreeCod Fall Hafez

*****************************
 
-----------------------