![]() |
![]() |
|
| `*·.¸`*·.¸`*·.¸SETAREH¸.·*´¸.·*´¸.·*´ |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
باور نکن تنهاییت را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، پشت هاي يک نمايشگاه به سختي را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود .
مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلاخره روز فارغ التحصيلي فرار سيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا , که روي آن نام او طلاکوب شده بود , يافت .
با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام ما و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش , حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که در , تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي که به خانه پدررسيد . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟ !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
منو ببخش چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت عمریه موندم توی مصراع اول چشات اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش شعر از مريم حيدرزاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
`*·.¸ صفحه نخست ¸.·*´ `*·.¸ ایمیل ، آی دی ¸.·*´ *·.¸`*·.¸ آرشیو ¸.·*´¸.·* |
| *·.¸`*·.¸ لوگو ¸.·*´¸.·* |
|
| `*·.¸ لینکهای خودم ¸.·*´ |
|
ایران ما (اتحاد ملی ، انسجام اسلامی) `*·.¸`*·.¸ سهی¸.·*´¸.·*´ `*·.¸ آرشیو لینکها ¸.·*´ |
|
RSS
|