![]() |
![]() |
|
| `*·.¸`*·.¸`*·.¸SETAREH¸.·*´¸.·*´¸.·*´ |
|
در این روز غم انگیز جدایی٬ به یاد آرم زمان آشنایی! ...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
من امشب میان رفتن و نرفتنم حیرانم میان بودن با تو و دور گشتن از شور و عشق و زندگی سردرگمم .
بیا و ملامتم مکن که امشب اشک را روی صورتم نمی یابی . بگذار زمان تا میانه رود و من رفتن را احساس کنم و آندم از فراق تو گریه کنم . از جدایی و ندیدنت از غربت آینده ام و از محبت سبزت . که من امشب می روم و غمناک تر از لاله صحرایی گریه خواهم کرد . می خواهم برای تو بنویسم و بنویسم که شاید دوری تورا با نوشتنم سهل گردانم اما افسوس که بیشتر خواهد شد این روز جدایی .. جدایی از تو و تمام لحظه های تلخ و شیرین ، جدایی از خنده هامان و گریه هامان. جدایی از تمام دقایقی که با هم بودیم و اکنون افسرده و تنها می روم تا با ماه و تک ستاره آسمان همسفر گردم. امشب به یاد من آسمان را نگاه کن تا بدانی که چه سخت است تنهایی . و یادم کن که همیشه ملتمس دعای خیرت هستم به نیکی یادم کن و از بدی هایم هیچ مگو که دیگران از سر درونم آگاه نگردند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ بود بر شاخه هایم آخرین برگ تو پنداری که شب چشمم به خواب است ندانی این جزیره غرق آبست به حال گریه می خوانم خدا را به حال دوست می جویم شما را زبس دل سوی مردم کرده ام من در این دنیا تو را گم کرده ام من مرا در عاشقی بی تاب کردی کجا هستی دلم را آب کردی نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست که پیش روی ما غمگین حصاریست بود روز تو برای ما شب تار صدایت می رسد از پشت دیوار کلام نازنینت مهر جوش است صدایت در لطافت چون سروش است بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست شب ما بهر تو همگام روز است به وقت صبح تو ما را شب آید در آن هنگامه جانم بر لب آید
خواستم از خدا ...!!
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري. از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد، خدا گفت: نه! بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي. من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري. از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
اي مسافر غريبه چرا قلبمو شکستي
زیباست به خاطر تو زیستن وبي تو ماندن..... و به پاي تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است.... دور از تو بودن.... براي تو گريستن..... و به عشق زيباي تو نرسيدن..... اي كاش مي دانستي بدون تو و به دور از دستهاي مهربان و قلب حساس زندگي چه سخت نا شكيباست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط `*·.¸ ستاره ¸.·*´ |
|
|
`*·.¸ صفحه نخست ¸.·*´ `*·.¸ ایمیل ، آی دی ¸.·*´ *·.¸`*·.¸ آرشیو ¸.·*´¸.·* |
| *·.¸`*·.¸ لوگو ¸.·*´¸.·* |
|
| `*·.¸ لینکهای خودم ¸.·*´ |
|
ایران ما (اتحاد ملی ، انسجام اسلامی) `*·.¸`*·.¸ سهی¸.·*´¸.·*´ `*·.¸ آرشیو لینکها ¸.·*´ |
|
RSS
|